عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
400
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
سلطان ولد در " ابتدانامه " مىنويسد كه مولانا بعد از ملاقات با شمس به شاعرى روى آورد . سپس به قياس مىپردازد و اشعار شاعرانى را كه شعرشان از فكر و خيال مىزايد ، با اشعار اوليا كه از منبع الهام مىجوشد و همه تفسير است و اسرار قرآن را كشف مىكند ، باهم مىسنجد « 1 » وى در همان كتاب اصرار دارد بر اينكه شاعرانى چون انورى و ظهير و ديگر شعراى اين جهانى را نبايد با شعرايى چون سنايى و عطار و مولانا برابر دانست « 2 » . اين سخنان تا حد امكان روشن مىكند كه چرا و چگونه مولانا شاعر سترگ و والامقام و سخنپرداز اصيل شرق و استاد مسلم ادبيات كلاسيك مشرق زمين به شعر روى آورده است . مولانا سعى كرده است كه جوش و تحرك ، عشق ، بينش مترقى و انديشهء متعالى و پابهپاى آنها دردها و اضطرابات و خلاصه همه چيز را در قالب شعر بيان كند و در زير و بم موسيقى به ترنم پردازد و ديگران را هم به ترنم وادارد . آيا كسى چون مولانا كه طبعى چون آب روان دارد و تا اين حد شايستگى از قريحه نشان داده است ، به راستى اگر در زادگاهش مىماند ، شعر نمىسرود ؟ شايد همانطور كه خود گفته است ، اگر در آن ديار مىماند ، طور ديگرى پرورده مىشد و احتمالا اين شايستگى را - چون پدرش - در مواعظ خود نشان مىداد و خود را از آن طريق آرامش مىبخشيد . مولانا شعر را چون هنر سخن گفتن مىداند . او غزليات و ترجيعاتش را چون " مثنوى " به مناسبتهاى گوناگون و بيشتر در حال سماع سروده است . مناقب العارفين در اينباره نمونههاى فراوان دارد . وقتى كه او به سرودن شعر مىپرداخت ، كسانى كه خود را موظف به نوشتن مىدانستند ، بىدرنگ مىنوشتند . همانطور كه نويسندگان آيات قرآن را كاتبان وحى مىگفتند ، ياران نيز اين افراد را " كاتب الاسرار " مىخواندند . نام دو تن از اين افراد ، يعنى بهاء الدين بحرى و فخر الدين سيواسى به دست ما رسيده است « 3 » حتى مىدانيم كه فخر الدين سيواسى مدتى گرفتار جنون شد . مولانا غزلى در آن باره ساخت .
--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 56 - 53 . ( 2 ) همان كتاب ، ص 213 - 212 . ( 3 ) مناقب العارفين ، ج 1 ، ص 237 و 456 .